natasha


چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۲

چهارشنبه دهم ديماه هشتادودو
ددي ديروز مي خواست به مامانم تو درست كردن سالاد كمك كنه.
براي همين تمام وسايل سالاد رو ريخت جلوش .كاهو و خيار و گوجه فرنگي و كمي هويچ و خلاصه هرچي به فكرش مي رسيد .اگه مامانم جلوش رو نگرفته بود فكر كنم سيب زميني و كيوي و شلغم رو هم مياورد.
بعد رفت تا با رنده آلماني كه خيلي تيزه اونها رو خورد كنه.
لازم به ذكره كه اين رنده ها مهارت خاص خودش رو مي طلبه و هنگام استفاده از اونها بايد خيلي مواظب بود.
تا ددي رنده رو برداشت به اون گفتم :"ددي ، دست نزن دستت رو مي بري ها"م
ددي با غرور آميخته به اعتماد به نفس سرش رو بالا گرفت و با خنده تمسخر آميزي به من گفت:" نه دخترم من مواظبم .آخه من بزرگ شدم .ما به تو ميگيم به خاطر اينه كه تو كوچولويي و هنوز تجربه استفاده از اين ابزار رو نداري و بايد بيشتر مواظب باشي"م
من هم ديگه جوابش رو ندادم و همون جوري كه روي مبل لم داده بودم كاتون رو تو تلويزيون نگاه كردم.
آخر هاي سالاد درست كردن ددي بود كه يهو شنيديم ددي ميگه :"آخ"م
مامانم گفت چي شده ؟ دستت رو بريدي؟
ددي كه داشت سعي مي كرد جلوي خونريزي شديدش رو بگيره به آرومي (طوري كه من نشنوم گفت آره انگشتم رو بريدم)م
من هم همون طور كه داشتم كارتون رو مي ديدم سرم رو به طرف ددي برگ ردوندم و با اعتماد به نفس قوي و با خونسردي به ددي گفتم :"نگفتم دستت رو مي بري!"و به كارتون ادامه دادم.
در اين لحظه ددي و مامانم كه از رفتار من خندشون گرفته بود كلي خنديدند و ددي همون طور كه انگشتش رو قشار مي داد تا جلوي خونريزي رو بگيره اومد و من رو ماچ كرد.
و من تو دلم مي گفتم :"چرا بزرگتر ها فقط انتظار دارن ما حرفشون رو گوش كنيم اما اونها به حرف حساب ما گوش نمي كنن؟"م
راستي شما خودتون در مورد خودتون چي فكر ميكنين .آيا شما بزرگ شدين؟



........................................................................................

دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲

سه شنبه يازدهم آذر هشتاد ودو
واي كه ديروز چي كشيدم.منظورم نقاشي نيست كه.درد كشيدم، سوختم آتيش گرفتم.
قضيه از اين قراره كه از قيافه فلفل خوشم اومد.سبز خوشرنگ.
مامانم گفت :"ناتاشا به اونا دست نزن اذيتت ميكنن.حساسيت ايجاد مي كنه.دستت رو ميسوزونه ها"
من هم كه تازگيها يه اخلاق غد پيدا كردم با اعتماد به نفس گفتم:"خوب حساسيت بذاره.بسوزونه.اصلا دلم ميخواد بسوزونه.
بگذريم كه فلفل ها رو حسابي مچاله كردم و بعد چشمم رو كه با دستم خاروندم يه كم چشمم سوخت.
اولش هيچي نگفتم و رفتم يه دستمال برداشتم و با اون چشمام رو مالوندم.اما سوزشش بيشتر ميشد.بعد داد زدم :ددي چشمم ميسوزه
ددي تا من رو ديد فهميد كار فلفل هاست فوري برداشت و من رو برد لب دستشويي و چشم هام رو شست.
اما چشمتون روز بد نبينه كه دردش بيشتر شد و بيشتر سوخت.
همينطور گريه ميكردم و با حوله صورتم رو خشك مي كردم كه مامانم با هول و ترس من رو تو بغلش گرفت.ولي مگه سوزش تموم ميشد.
همينطور كه تو بغل مامانم بودم التماس مي كردم كه:مامان چشمام ميسوزن."
مامانم ديگه نمي دونست چي كار كنه نگاه كرد تو چشمام و ديد حسابي سرخ شدند.
باز گريه كردم و گفتم:"مامان ديگه نمي تونم بازي كنم، ددي ديگه نمي تونم بخوابم"
واي اينو كه گفتم مامانم جيگرش آتيش گرفت ددي گفت ببريمش دكتر.مامانم نمي دونست چي كار كنه فقط فوري با زبونش چشمام رو ليسيد.
عجيب بود كه بلافاصله درم تموم شد و سوزش چشمم از بين رفت.اصلا انگار چيزي نبوده.و ديگه ساكت شدم.
مامانم ميگفت تلخي و تندي فلفل ها رو با زبونش حس كردو حتي زبونش كمي سوخت.
ددي مي گفت من كه به فكرم نمي رسيد همچين كاري بكنم.
مامانم گفت:" من اصلا فكر نكردم.فقط حس غريزي بود".م
ولي عجب دردي كشيدم ها.
مامانم ميگه آخر اين هفته من سه سالم تموم ميشه.مي خواد برام جشن تولد بخره.من هم سعي ميكنم زياد لخت نگردم تا سرما نخورم.آخه من جشن تولد دوست دارم.
جاي همه شما دوستان خوب و عزيزم رو خالي ميكنم.م



........................................................................................