natasha


سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۲

سه شنبه سيزدهم آبان 82
مامان و ددي چند تا كتاب شعر و نقاشي به مناسبت روز جهاني كودك برام خريدند و به رسم يادگاري هر كدومشون چند خطي تو صفحه اولش برام نوشتن و اون روز رو به من تبريك گفتند.
قبل از اون هم كتاب زياد داشتم و از اونها هم خوشم ميومد ولي اين كتاب ني ني كوچولو برام جالب تر بود بطوري كه ازمامانم مي خواستم شعر هاش رو برام بخونه .خلاصه اينكه چند تا شعر هاش رو حفظ كردم.
يه روز كه ددي خونه بود كتاب رو جلو ددي گذاشتم و گفتم بخون تا اول شعر رو خوند من دستم رو گذاشتم رو دهنش و گفتم خودم مي خونم بعد همه شعر رو خوندم. موضوع شعر اين بود كه ني ني ني كوچولو درخت سيبي داشت كه خيلي دوستش داشت
و هنگام پاييز وقتي برگهاي درخت مي ريختن ني ني كوچولو غصه مي خورد و با چسب برگها
رو به درخت مي چسبوند اما باز هم برگ هاي درخت يكي يكي مي ريختند
كه مامان ني ني كوچولو به اون ميگه
و وقتي به آخر شعر نزديك مي شدم با صداي بلند خوندم)م:)
غصه نخور عزيزم ،
بهار مياد دوباره
براي اين درختت
برگهاي نو مياره

وقتي كه خوندن من تموم شد ددي محكم دست زد و بلند گفت براي ناتاشا دست بزنيد
و به من هم گفت دست بزن ناتاشا.
من هم با اعتراض گفتم:
من چرا دست بزنم؟من خوندم شما دست بزنيد.
ددي كه با تعجب نگاه مي كرد و از حماقت خودش خندش گرفته بود منو بوس كرد و گفت :"راست ميگي تو خوندي من تشويق مي كنم" و دوباره دست زد.
راستي ددي فكر ميكنه من هنوز بچه ام ؟من ديگه بزرگ شدم ديگه داره سه سالم ميشه.



........................................................................................